رسانه مستقل تحلیلی-خبری هنرهای تجسمی

مرگ بر ما؛ درباره دو اجرا از گروه تئاتر ‍پلاتو

درباره اجرای توی همین تاریکی

کی میمیری مامان؟! این شاه بیت یکی از هفت روایتی هست که ما از انسان‌ها در این نمایش می‌شنویم. با شنیدن این دیالوگ با اینکه در مرحله اول شوکه می‌شویم ولی برای آن‌هایی که تجربه مراقبت از انسان عزیزی را دارند قلقلکی خواهد بود نه برای خنده‌ای مستانه بلکه برای یادآوری آنچه تلخ و شیرین گذشته است. همه ما انسان‌ها در برخورد با هنرهای هفت‌گانه بخش‌هایی را همزادپنداری کرده و به تصاویر و آواهایی از زندگی خودمان ارجاع می‌دهیم. اگر تجربه همراهی با انسانی که برای ادامه زندگی خود می‌جنگد را داشته باشید، این اجرا برای شما آشنا خواهد بود. یک دیالوگ جذاب دیگری در این اجرا هست که: زن میان‌سال بودن کار سختی است، شما در این سن هم همسر هستید، هم مادر هستید و هم فرزند؛ و در این میان جایی برای خود بودنتان نیست. 

مکان یا فضا هم شما را یاد تجربه‌های پیشین می‌اندازد. فضای تاتر مستقل سابق و کاخ هنر فعلی برای من عجیب یادآور و بانی نوستالژی بود. وقتی به طبقه بالای ساختمان رفتم تا خاطره بازی کنم، وارد جمعی شدم که اجراکنندگان آن یک نمایش آوانگارد بر مبنای بیماری ام.اس را تدارک دیده بودند. با پیش رفتن اجرا سوالاتی در سرم چرخ می خوردند. آیا چرخ گردون با مذمت کسی، انسان دیگری را دچار بیماری می‌‌کند؟ آیا دچار بیماری شدن از مرتکب گناهی شدن نشات می‌گیرد؟ همه این سوالات در میان جشنواره‌ای از حرکت‌های آوانگارد این اجرا که شما را در میانه اینکه آیا بازی می‌کنند یا حقیقت را می‌گویند، در نوسان می‌گذارد شکل گرفت. و ذهن پرسشگر من را ساعتی از خیابان پر جنب‌وجوش نوفل‌لوشاتو و رازی و انقلاب جدا کرد.

وارد یک دایره پر از صندلی، مانند یک جلسه تراپی می‌شویم. در مرکزیت این دایره یکی از هفت راوی اجرا بر روی تشک قرمز رنگ صندلی مانند باقی راوی‌ها نشسته است. باقی صندلی‌ها با تشک‌های رنگی به جز قرمز، جای ما تماشاچیان است. از بدو نشستن راویان با ما وارد دیالوگ می‌شوند. اگر با ایجاد ارتباط لحظه‌ای با غریبه‌ها راحت نیستید، آنها شما را با نفوذ نگاه و کلامشان به نوعی وادار به خروج از لاک خودتان می‌کنند. زمان‌هایی که در طول اجرا به تاریکی فضا فرو می‌رویم، ناخودآگاه سکوت حکمفرما می‌شود. صدا و تصویر لب‌و‌دهان انسانی برای شما کلماتی بر زبان می‌آورد که شاید راهکاری برای فهم آنچه می گذرد باشد. چشمانتان باید بچرخد در میان این دایره انسانی، چون در گوشه گوشه آن داستانی در حال بازگویی است. مفهوم مرکزی این داستان‌ها جنگ است، جنگی با آنچه برای یک زندگی نرمال غریبه می‌نماید.

روایت، روایت انسان است. انسانی که قرار است اشرف مخلوقات باشد ولی نیست. قرار است مختار باشد ولی چه اختیاری دارد. آنچه در این میانه است صحبت از علم است. با ارجاعات درست و حسابی بر روی کاغذ که هر چند دقیقه یکبار به دستان شما داده می‌شود. قرار است به قدرت مغز انسان پی ببریم. که وقتی درون یک هدفن چیزی را میشنود همان لحظه می تواند برای شما بازگو ‌کند. قرار است به نور درون تاریکی پی ببریم. تا زمانی که چهره‌ها را برای شما پر رنگ می‌کند. قرار است تجربه‌ای کنیم ناب، نه بر روی صندلی‌های چیده شده آمفی‌تاتری و نگاهی به سوی سن، بلکه در میانه دایره ماجراهایی که انسان ها رقم زده اند. در میانه یک اجرا رقم زده اند. قرار است بشنوید و ببینید از این مبارزه انسانی، که انسان در برابر بیماری ناشناخته ای درگیرش است و شما فقط نامش را می‌گذارید آن دیگری، آن دیگری که مشخص نیست با جسم و روح انسان چه می‌کند.

گروه تئاتر پلاتو نمایش «توی همین تاریکی» نوشته ارژنگ طالبی نژاد با طراحی و کارگردانی مهیار جوادی ها را آبان و آذر ۱۴۰۴ در پلتفرم تئاتر کاخ هنر اجرا کرده است.

درباره اجرای بیست‌و‌چهارمین شب آذرماه

همه ما مرده ایم؟! دراز کشیده‌ام کف سالنی که دیگر برای من آشنا نیست، پارچه سفیدی بر روی صورتم کشیده شده و تمام بدنم را هم پوشانده است. از همان پارچه‌هایی که در این اقلیم آخرین تن‌پوش ما برای ترک این دنیا و رفتن به زیر خروارها خاک است. نفس دو غریبه و دو اجراگر را که در دو طرف من جنینی دراز کشید‌ه‌اند به نزدیکی حس می‌کنم. ابتدا نفس کشیدن سخت است ولی با امتداد این وضعیت عادی‌تر می‌شود، حتی بستن چشم‌ها هم می‌تواند کمک باشد. ابتدای اجرا وقتی از میان صف ۶ نفره تماشاگران، اجراگری دست من را گرفت و با خود به سمت این پارچه سفید رنگ به آرامی هدایت کرد و از من خواست تا در جای تعیین شده دراز بکشم، رو به من زمزمه کرد که اگر دچار اضطراب شدم به یکی از اجراگران اطلاع بدهم. در طول اجرا نیازی ندیدم، حتی در این لحظه که هیچ صدایی نمی‌آید و فاصله پارچه و صورت من به اندازه نفسی است.

ضربان قلب و کمی مغذب بودن را نمی‌شود کتمان کرد ولی دچار اضطراب نشدم. دوست داشتم کسی دچار اضطراب می‌شد تا ببینم اجراگران چه می‌کنند. حتما که از آن فضا خارجش نمی‌کردند؛ شاید با دیالوگ یا واکنشی او را آرام می‌کردند. دو اجراگر کناری من قبل از این سکوت مرگ‌وار بالای سرم قدم می‌زدند و کلماتی بر زبان می‌آوردند. با من نبودند ولی خطابشان رو به من بود که در اعماق قبر مانندی دراز کشیده بودم. گاهی نزدیک ترین فاصله با صورت من را میان دیالوگ‌گویی ها و بازی‌ها تجربه می‌کردند. و من در این میانه هیاهوی اجراگران به چشمانشان خیره می‌شدم تا فرق میان اجرا با واقعیت را درک کنم. ولی جا‌به‌جا شدن مدام آنها و دیالوگ‌‌های جدید باعث می‌شد به ثانیه‌ای قبل فکر نکنم و در لحظه باشم. درست مانند اینکه مرده‌ام و غریبه‌های بالای سر من، با من که نه ولی با یک آشنا صحبت می‌کنند. نگاهی به سمت چپ خود انداختم و تماشاگری دیگر مثل من که دراز کشیده بود را یافتم که خیلی راحت بدنش را رها کرده بود و صورتش هیجان‌زده با اتفاقات بالای سرش ارتباط برقرار کرده بود. شاید تنها کسی بودم که به اطراف خودم هم توجه می‌کردم، که آنها چه می‌کنند. همه مسخ آنچه می‌گذشت بودیم. ما به استعاره دست‌وپا بسته دراز کشیده بودیم و آنها بالای سرمان زل زده به ما حرف می‌زدند و حرف می‌زدند؛ با من نه، با ما نه، با آنهایی که نام می‌بردند ولی خطابشان با ما بود. به ماجرای بالای سر خودم برگشتم. هنوز آنها هستند که با من حرف می زنند و من چقدر دلم برای حرف زدن تنگ شده است حتی حالا که مرده ام.

گروه تئاتر پلاتو نمایش «بیست و چهارمین شب آ‌ذر ماه» نوشته کیوان حسینی و دراماتوژی امیر عباسیان با طراحی و کارگردانی مهیار جوادی ها را آبان و آذر ۱۴۰۴ در پلتفرم تئاتر کاخ هنر اجرا کرده است.

گروه تئاتر پلاتو فعالیت خود را از دل خانواده ی بزرگ گروه تئاتر پاپتی ها به سرپرستی حمید پورآذری در اواخر دهه هشتاد خورشیدی شروع کرد. پلاتو در زمینه های متفاوت اجرایی مانند نمایش های رادیویی، صحنه ای، تئاتر مکان محور، فیلم، پرفورمنس و پژوهش فعالیت هایی داشته است.

عکس از سبا مجد

دیدگاهتان را بنویسید